سیاوش

 

نوشته اند که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آنها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آنها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد:

به بیشه یکی خوب رخ یافتند                                     پر از خنده لب هر دو بشتافتند

گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت زده شده بود بیدرنگ شرح حال و علت تنهایی اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد : « از دست بدمستی ها و شراب خوارگی های زیاد و پرخاشگری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده ی خود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده ام.

شب تیره مست آمد از دشت سور               همان چون مرا دید جوشان ز دور

یکی خنجری آبگون برکشید                      هما خواست از تن سرم را برید

وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد : « از بستگان و خویشگان گرسیوز[1] هستم.»

پس از گفتگوی بسیار گیو و طوس هر دو از آن دختر جوان خوششان آمد و بر سر تصاحب او با هم درگیر شدند. چون دامنه ی اختلاف دو پهلوان بر سر تصاحب دختر جوان فزونی یافت به این نتیجه رسیدند که کسی را به داوری بپذیرند و رای او را قبول کنند.

سرانجام کسی را به داوری نشاندند و او نظر داد که دختر جوان را به دربار کیکاوس شاه برده و از او نظرخواهی کنند و هر آنچه که شاه بگوید، آنها بپذیرند.از این رو آنها با دختر جوان رهسپار کاخ کیکاوس شدند و پادشاه هوس باز و عاشق پیشه چون دختر زیبا و جوان را دید فراموش کرد که گیو و طوس برای چه منظوری نزد او آمده اند. او داوری را به کنار نهاد و خود از در خوش زبانی و مغازله با دختر جوان برآمد و نوید یک زندگی اشرافی و شاهانه را به او داد و با چرب زبانی از او خواست که همسرش شود و به او گفت :«تو تنها زنی هستی که شایستگی سوگلی بودن شبستان مرا داری.»

به مشکوی زرین کنم، شایدت                          سر ماه رویان کنم، بایدت

دختر جوان از یک سو به یاد بدمستی ها و خشم و بدرفتاری پدر عربده کش و شراب خواره اش افتاد و از سوی دیگر وقتی زرق و برق و دم و دستگاه شاهی را دید از گیو و طوس چشم پوشید و کیکاوس را برگزید:

چنین داد پاسخ که دیدم ترا                              ز گردنکشان برگزیدم ترا

بنابراین کیکاوس این دختر جوان را نیز به خیل زنان حرمسرا یش اضافه کرد.

چندی نگذشت که دختر جوان از کیکاوس فرزندی به دل نشاند و چون کودک زاده شد ، همگان از زیبایی غیر معمول و بیش از اندازه اش به سختی در شگفتی شدند و به دنیا آمدن نوزاد پسر زیبا روی سالم و تندرست را به کیکاوس خبر دادند و پدر نیز نامی زیبا یر کودک نهاد.

جهاندار نامش سیاوش کرد                     برو چرخ گردنده را بخش کرد

بدین ترتیب سیاوش که نتیجه ی هم بستری کیکاوس با دختری زیبا و از نژاد تورانیان و از خویشان گرسیوز برادر افراسیاب بود دیده به جهان گشود.

چون مدتی از رشد کودک در کاخ کیکاووس گذشت، رستم به نزد پادشاه آمد و از او تقاضا کرد که آموزش، پرورش و تربیت کودک را به او بسپارد. کیکاووس که از نیرو و خرد و دانایی رستم آگاهی داشت بدون هیچگونه مخالفتی سیاوش را به او سپرد. رستم هم بیدرنگ کودک زیبا را برداشت به زابل برد و همچون فرزندش در تربیت و پرورش وی کوشید و راه و رسم آزادگی، پهلوانی و آیین رزم را به او آموخت. رستم سال ها به پای سیاوش نشست تا او را آنگونه که خود می خواست بار آورد.

هنرها بیاموختش سربسر                      بسی رنج ها برد و آمد بسر

سیاوش چنان شد که اندر جهان              بمانند او کس نبود از مهان

سیاوش چون در اثر توجه و آموزش های رستم کاردیده و کارآزموده شد از رستم درخواست کرد که ترتیبی دهد تا به دیدن پدرش کیکاوس برود.

رستم چون ماموریت خود را در زمینه تربیت و پرورش سیاوش پایان یافته می دید، به گرمی از این امر استقبال کرد. آنگاه پس از تهیه مقدمات کار، با انبوهی از پهلوانان و سواران به همراه سیاوش به سوی دربار کیکاووس به راه افتادند. چون کیکاووس از آمدن سیاوش و رستم باخبر گردید، فرمان داد تا سرتاسر مسیر حرکت و تمام شهر را آذین ببندند و خود نیز به استقبال پهلوانان و پسرش رفت و چون آنان را دید هدایای فراوانی به آنها داد.

کیکاووس چندین سال سیاوش را مورد آزمایش قرار داد و در سال هشتم دریافت که او شایستگی جانشینی او را دارد. از این رو بخشی از ایران زمین را برای فرمانروایی به سیاوش واگذار کرد.

زمین کهستان[2] ورا داد شاه                     که بود او سزای بزرگی و گاه

در این بین سیاوش ناگهان خبر مرگ مادرش را شنید. او بر درگذشت مادرش بسیار گریه کرد و سوگواری نمود، سرانجام رویداد مرگ مادر را پذیرفت.

 

عشق سودابه به سیاوش

کیکاووس به جز مادر سیاووش و زنان دیگر همسری زیبا و هوسباز و فتنه انگیز داشت. نام این زن زیبا سودابه دختر «هاماوران» بود. سودابه زنی جوان، سرزنده، هوسباز و عاشق پیشه بود ولی کیکاووس پادشاهی سالخورده و فرتوت و دارای زنان و همسران و کنیزان بی شمار در حرمسرا.

سودابه که همیشه در پشت پرده می زیست و جز مشتی ندیمه و نوکر و کلفت کس دیگری را ندیده بود هنگامی که سیاوش را دید در همان نخستین بار، سیاوش زیبا و خوش اندام، قلبش را تسخیر کرد:

یکی روز کاووس کی با پسر                     نشسته که سودایه آمد ز در

ز ناگاه روی سیاوش بدید                        پر اندیشه گشت و دلش بردمید

زعشق رخ او قرارش نماند                       همی مهر اندر دل آتش فشاند

سودابه که هجوم اندیشه های شیطانی و هوس انگیز چشم عقل او را نابینا ساخته بود بی پروا سیاوش را به اندرون شیستان خود خواند. اما سیاوش که به وسیله ی رستم تربیت شده و مردی و آزادگی و درستی آموخته بود علاقه ای به رفتن به حرمسرا که ویژه ی زنان و همسران و کنیزان شاه است نشان نداد. سودابه وقتی با مقاومت سیاوش روبرو شد، چاره ای دیگر اندیشید به این امید که از راه تحریک احساسات کیکاووس به اندرون شبستان خود بکشاند.

دگر روز شبگیر سودابه رفت                     بر شاه ایران خرامید تفت

بدو گفت کای شهریار سپاه                     که چون تو ندیده است خورشید و ماه

نه اندر زمین کس چو فرزند تو                  جهان شاد بادا به پیوند تو

فرستش به سوی شبستان خویش          بر خواهران و فغستان[3] خویش

همه روی پوشیدگان را ز مهر                    پر از خون دلت و پر از آب چهر

نمازش برند و نثار آورند                           درخت پرستش به بار آورند

 کیکاووس بی خبر و به دور از حیله های سودابه به گمان این که وی به خاطر عشق و علاقه مادرانه چنین پیشنهادی کرده است سخنانش را باور کرد. او در دیداری با سیاوش، از او خواست به شبستان سودابه برود و با او و سایرین دمساز شود و از آنها دیداری بکند.

سیاوش جوان ولی خردمند، از آنجایی که از نیرنگ و نابکاری سودابه آگاه بود، هنگامی که سخنان پدرش را شنید در شگفت شد، بر سر دو راهی قرار گرفت و نمی دانست چه بکند. سرانجام به همراه هیربد که کلیددار حرمسرا و فرد مورد اعتماد شبستان شاهی بود به اندرون کاخ رفت و با استقبال زنان و همسران و کنیزان شاه روبرو شد:

شبستان همه پیشباز آمدند                             پر از شادی و بزم و ساز آمدند

همه جام بود از کران تا کران                              پر از مشک و دینار و پر زعفران

سیاوش چو نزدیک ایوان رسید                          یکی تخت زرین، رخشنده دید

بران تخت سودابه ماه روی                               بسان بوی بهشتی پر از رنگ و بوی

یکی تاج بر سر نهاده بلند                                فرو هشته تا پای مشکین کمند

سیاوش چو از پیش پرده رفت                           فرود آمد از تخت، سودابه تفت

بیامد خرامان و بردش نماز                                ببر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسید دیر                       نیامد ز دیدار آن شاه سیر

سیاوش بدانست کان مهر چیست                     چنان دوستی نز ره ایزدیست

بنزدیک خواهر خرامید زود                                 که آن جایگه کار ناساز بود

شبستان شد همه پر از گفتگوی                       که اینت سر و تاج فرهنگِ جوی

سودابه به کیکاووس پیشنهاد کرد که از میان دختران زیبای داخل حرمسرا، دختری شایسته برای همسری سیاوش برگزیند و کیکاووس بدون دانستن اندیشه ی پنهانی سودابه پیشنهاد او را پذیرفت.آنگاه به سیاوش گفت: « یکی از دختران سودابه را به همسری برگزین. »

سودابه که اسیر نیرنگ های شیطانی خود بود و همه چیز را در وجود سیاوش می دید و برای دست یافتن به او از هیچ تلاش و کوششی روی گردان نبود و در راه رسیدن به هدفش هیچ اشکالی نمی دید که به هر حیله و نیرنگی متوسل شود. به همین منظور سودابه سودا زده و فتنه انگیز دگر بار خویشتن را به زیبایی آراست و دختران جوان و زیبایش را در اطراف تختش گرد آورد و کسی را برای آوردن سیاوش به نزدش فرستاد و او را به کاخش دعوت کرد:

همه دختران را بر خویش خواند                          بیاراست و بر تخت زرین نشاند

سودابه نه از راه دلسوزی یا محبت مادرانه، بلکه برای رسیدن به هدفش از سیاوش خواست که یکی از دختران جوان و زیبایش را که گرد او جمع شده و به تماشای سیاوش نشسته اند به همسری خویش انتخاب کند. دختران جوان زیبا، طناز و عشوه گر سودابه بدون اطلاع از نیت مادر، سیاوش را چون نگینی در بر می گیرند تا به گمان خود شاید همسر انتخابی او باشند. سیاوش در غوغای عشوه گری های دختران و زنان زیبا در اندیشه گریز از این محیط آلوده و ناپاک بود که ناگهان با پرسش سودابه روبرو شد که نظرش چیست و کدام یک از زیبارویان را انتخاب می کند؟

ولی سیاوش پاسخ منفی داد.

سودابه در آلودگی خیالش گمان می کرد که سیاوش بدین جهت به دختران جوان و زیبای اندرون کاخ توجه نکرده است که خیال دیگری در سر دارد. سودابه فتنه انگیز با پندارهای شیطانی اش چنین پنداشت که چون سیاوش او را دیده است، دیگر به زنان غیر از او توجهی ندارد و به همین سبب چون پاسخ سیاوش را شنید بیدرنگ سیاوش را در آغوش کشید و چهره اش را غرق بوسه کرد. سودابه ساده اندیش، از درون آشوب زده و احساسات پاک و عواطف بی آب و رنگ سیاوش خبر نداشت و نمی دانست که کردار و رفتار ناپسند و گناه آلودش، سیاوش را دچار سردرگمی و شگفتی کرده و او را به سختی رنج می دهد و هر چه بیشتر بر تنفرش از وی می افزاید.

بدو گفت خورشید با ماه نو                                گراید و نکه بینند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه خوار                         تو خورشید داری خود اندر کنار

کسی کو چو من دید بر تخت عاج                      ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت ار به مه ننگرد                            کسی را به خوبی به کش نشمرد

من اینک به پیش تو استاده ام                          تن و جان شیرین ترا داده ام

ز من هر چه خواهی همه کام تو                       برآرم نپیچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد                     بداد و نبود آگه از شرم و باک

اما سیاوش که از هدف سودابه با خبر بود از شنیدن سخنانش سر باز زد و در دیدار بعدی وی را تهدید به قتل کرده از حرمسرا بیرون آمد.

ولی سودابه دست به نیرنگی تازه زد. او ناله و زاری سر داده ندیمه ها را به یاری خواست و به آنها گفت که سیاوش با نیت بد به او حمله کرده است. خبر به کیکاووس می رسد. وی ماجرا را از زبان سودابه شنید اما از یک سو به پاکی پسرش اطمینان داشت و از طرف دیگر وضع و حال سودابه گواه می داد که وی دروغ می گوید. اما این رویداد، شایعات مردم شهر را به دنبال داشت و این امر به اضافه دسیسه های سودابه، دگر بار سایه بدگمانی بر دل شاه افکند. سیاوش برای اثبات بی گناهی و پاکی خود پیشنهاد کرد که آزمایش آتش درباره اش اجرا شود. آتش انبوه برپا کردند :

نهادند هیزم هم دو کوه بلند                             شمارش گذر کرد بر چون و چند

نهادند بر دشت هیزم دو کوه                             جهانی نظاره شده هم گروه

سیاوش جامه ای سپید پوشید و بر اسبی سیاه نشست، از آتش گذر کرد و نزد پدر آمد. شادمانی و سرور مردم زیاد بود. جشنی بر پا شد و کیکاووس از مردم نظرخواهی کرد. همه رای به مرگ سودابه دادند ولی سیاوش از پدرش خواست تا از کشتن سودابه بگذرد. اما بعدها سودابه به سزای خیانت خود رسید و کشته شد.

 

پناهنده شدن سیاوش به افراسیاب

 

پس از چندی تورانیان در مرزهای ایران دست به تدارک جنگ زدند. کیکاووس سیاوش را مامور نبرد کرد و رستم را نیز همراهش نمود. هنگامی که دو سپاه روبروی یکدیگر آماده جنگ شدند، افراسیاب شبی در خواب دید که ایرانیان بر وی غلبه یافته او را دست بسته نزد کیکاووس برده و می خواهند به دو نیمش کنند. ستاره شناسان و خوابگزاران وی را از دست زدن به جنگ منع کردند و صلاح کار را در صلح و سازش دیدند. سیاوش پس از رایزنی به آشتی تن در داد. رستم مامور شد که نزد کیکاووس رفته قرارداد صلح را به نظر وی برساند. کیکاووس پس از آگاهی بر رویدادها، به رستم پرخاش کرد و از او خواست که بازگردد، همه گروگانهای تورانی را بکشد، هدایای شان را به آتش افکند و با تورانیان به جنگ برخیزد. اما رستم به شاه تذکر داد که پیمان شکنی وی و سیاوش کاری ناشایسته است. کیکاووس خشم آلوده رستم را به سیستان فرستاد و به سیاوش نامه نوشته، از او خواست تا با افراسیاب بجنگد. سیاوش اجرای دستور پدر را نابخردانه دید و سپردن سپاه به طوس را نیز غیر عاقلانه دانست. پس با دو پهلوان از هواداران و یاران خود به مشورت نشست و پس از جلب موافقت آنان، آهنگ آن کرد که به افراسیاب پناهنده شود. یکی از آن دو پهلوان که زنگه نام داشت، به سفارت نزد افراسیاب رفت و برای او شرح داد که بهای آشتی با وی برای سیاوش بس سنگین بوده است و اکنون از او می خواهد که اجازه دهد تا به توران برود و در خدمت وی باشد.

افراسیاب درخواست شهزاده دل آزرده را پذیرفت و موافقت خود را طی نامه ای به وی اعلام داشت. سیاوش سپاه را به بهرام سپرد و همراه افراسیاب به توران زمین رفت. پیران ویسه سردار افراسیاب دختر خود جریره را به همسری سیاوش درآورد. افراسیاب نیز دختر خود فرنگیس را به زنی به وی داد. افراسیاب همچنین ایالات خوارزم را را به داماد خود سپرد تا وی در آن سامان حکمرانی کند و ساختن گنگ دژ  پس از این ازدواج ها صورت گرفت. سیاوش علاوه بر آن شهری بنیان نهاد که سیاوشگرد یعنی «شهر سیاوش» نامیده شد. از جریره دختر پیران ویسه پسری زاده شد که او را فرود نام نهادند. فرنگیس نیز از سیاوش باردار شد.

 

کشته شدن سیاوش

 

در این بین گرسیوز برادر افراسیاب که بر سیاوش رشک می برد نزد برادر خود افراسیاب از او بدگویی کرد و چنین وانمود که سیاوش آهنگ کشتن او را دارد. به علت فتنه های گرسیوز میان افراسیاب و سیاوش جنگی درگرفت و سیاوش کشته شد. درباره چگونگی کشته شدن سیاوش چنین نوشته اند : «گروی زره» و «دمور» همراه با گرسیوز، سیاوش را با حالتی بسیار اسفناک و شگفت انگیز به دشتی خلوت کشانیدند و گروی زره، خنجر را از گرسیوز گرفت و سر سیاوش را از تن جدا کرد:

ز گــــرسیوز آن خنـــــجر آبگـــــون             گــروی زره بســـتد از بــــهر خـــون

بـــیفکند شـــیر ژیان را بــــه خاک             نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکــــی تشت بنهاد زریـــن بـــرش            جدا کرد زان سرو سیمین ســرش

بجایی که فرموده بود تشت خون             گـــروی زره بــرد و کـــردش نگـــون

یکـــی باد با تـــیره گردی سیــــاه             برآمـــد بـــپوشید خــورشید و مــاه

همـی یکـــدیگــر را نــــدیدند روی             گـــرفتند نـــفرین هــمه بر گــــروی

سیاوش پاک اندیش، هستی خود را نثار شرافتی کرد که هر انسان آزاده ای باید داشته باشد. افراسیاب که همراه و همگام تاریکی و ناپاکی بود و چون دست خود را در خون سیاوش آغشته کرد، در ژرفای بیداد و ستم بیشتر غوطه ور شد و هستی خویشتن، بلکه بر هزاران تورانی بی گناه دیگر نیز تباه ساخت، سرزمینش را به ویرانی کشید و جنگ و خونریزی بین دو کشور دگرباره شعله ور گردید.

سیاوش صاحب اسبی سیاه به نام شبرنگ (شبرنگ بهزاد) بود. سیاوش و شبرنگ به شدت به یکدیگر علاقه مند بودند. شبرنگ مانند رخش(اسب رستم)، زبان انسان را درک می کرد و به سیاوش به طور کلی وفادار بود.

سیاوش قبل از مرگ به شبرنگ اسب باوفا و باعاطفه اش گفت : «ای شبرنگ، ای یار وفادارم، بدان که اینها دارند خونم را به ناحق می ریزند. به این جهت تو را بدون زین و لگام رها می کنم. برو و مثل حیوانات وحشی روزگار بگذران و تسلیم کسی نشو و به هیچ کس سواری نده تا وقتی پسرم کیخسرو قرار شد به ایران برود اسب راهوارش باش و با هم انتقام خون مرا از افراسیاب بگیرید»

بیاورد شبرنگ بهزاد را                            که دریافتی روز کین باد را

خروشان سرش را به بر درگرفت             لگام و فسارش ز سر برگرفت

به گوش اندرش گفت رازی دراز               که بیدار دل باش و با کس مساز

چو کیخسرو آمد به کین خواستن            عنانش ترا باید آراستن

از آخُر ببُر دل به یکبارگی                        که او را تو باشی به کین بارگی

ورا بارگی باش و گیتی بکوب                  ز دشمن به نعلت زمین را بروب

روزگار بدین منوال می گذشت تا آنکه گیو پهلوان نامی ایران و داماد جهان پهلوان رستم زال به توران آمد و فرنگیس و کیخسرو پسر سیاوش را در سیاوش گرد یافت. در این هنگام فرنگیس جریان شبرنگ را به کیخسرو گفت. کیخسرو بی درنگ به جست و جو پرداخت و آن را یافت. آنگاه گیو و فرنگیس و کیخسرو سوار بر شبرنگ رهسپار ایران شدند و به انتقام خون سیاوش افراسیاب را کشتند.

جنایت هولناک چون پا می گیرد و روح اهورایی سیاوش از تنش جدا می شود و خونش بر زمین می ریزد به ناگاه گیاهی از زمین می روید که آن گیاه را «پر سیاوشان» می نامند و از آن گیاه بهره های فراوان دارویی می برند و برگ آن بسیاری از دردها را درمان می کند.

به ساعت گیاهی برآمد ز خون                بدانجا که تشت کردش نگون

گیاه را دهم من کنونت نشان                 که خوانی همی خون سیاوشان

بسی فایده خلق را هست از وی            که هست اصلش از خوان آن ماه روی

 

 

 

منبع:کتاب شاه کشی(محمدتقی سرمدی - ناصر پویان)

 

[1] گرسیوز(Garsivaz) به معنی پایداری اندک، برادر افراسیاب تورانی

[2] - کهستان ماوراء النهر است

[3] - فغستان به معنی حرمسرا، شبستان، محل سکونت زنان در کاخ است.

 

 

Copyright ©  www.Mehriran.ir