کوروش بزرگ رهایی بخش یهودیان در اسارت بابل (قسمت اول)

 

سرزمین فلسطین با داشتن آب و هوای مساعد و زمین های حاصلخیز و جنگل های انبوه و نیز با توجه به موقعیت جغرافیایی و مکانی حساس که بین آسیا و آفریقا و مصر و جزیره العرب و مدیترانه واقع شده از آغاز تا امروز پیوسته مورد تهاجم و دست اندازی اقوام و ملل گوناگون و قدرت های بزرگ بوده است. از سپیده دم تاریخ تاکنون قبایل و طوایف و ملل مختلف آرزو می کرده اند که در این سرزمین خوش آب و هوا و حاصلخیز زندگی کنند. شاید انگیزه ی موسی (ع) برای کوچ دادن قوم خود به این منطقه نیز همین بوده باشد؛ زیرا موسی قوم بنی اسراییل را با وعده ی رسیدن به ارض موعود و سرزمینی که جوی شیر و عسل در آن جاری است از مصر کوچ داد. این نکته نیز حایز اهمیت است که از حدود 1300 سال پیش از میلاد یعنی نزدیک به 3300 پیش تا کنون هنوز سرزمین فلسطین به آرامش و سلامت نگراییده است.

اما، نهم ماه تموز سال 586 قبل از میلاد برای مردم یهود روزی سیاه و دردناک به شمار می آید زیرا در این روز ضربه ای هولناک بر پیکر یهود وارد آمد. پس از شکست صدقیا شاه یهودا، او را با سردارانش به نزد بخت نصر[1] آوردند و در حالی که شاه مغلوب یهود را به زنجیر کشیده بودند به بابل بردند. با این سرگذشت تیره و غم افزا پادشاهی خاندان داود پایان یافت و گروه کثیری(در حدود 70 هزار تن) از یهودیان به بابل به اسارت برده شدند.

پس از مرگ پادشاه بابل (562 ق.م) اسارت یهودیان و ویرانی اورشلیم پایان نیافت و تا فرمانروایی فرزندان و جانشینان وی ادامه داشت. پیامبران یهود ارمیا(Jermia)، حزقیال(Ezekiel)، اشعیا(Isaiah)، دانیال(Danial)و حبقوق(Hebakuk) که خود شریک و رفیق اسارت یهود و ناظر بر ویرانی اورشلیم بودند، آمدن فرد رهایی بخش را بشارت می دادند. آنان غم و ماتم قوم را با سخنان نغز و کلمات دلنشین شعرگونه با دلداری های حکیمانه تسکین می دادند. آنها پیش بینی کرده بودند که قوم 70 سال به اسارت در بابل ادامه خواهد داد. این مدت را کیفر گناهانی که پادشاهان بنی اسراییل و قوم آنها مرتکب شده بودند به شمار می آوردند. سرودهای ارمیا و اشعیا و ناحوم و دیگر پیامبران بنی اسراییل در کتاب عهد عتیق ضبط است.

آنان به هنگام اسارت سرزمین یهودا پیشگویی کرده و بشارت داده بودند که دوران اسارت و آوارگی شان پایان خواهد یافت و خداوند کسی را برخواهد انگیخت تا مردم را از اسارت نجات دهد.

 

(قسمت دوم)

 

هنگامی که نبونید در بابل فرمانروایی می کرد، شاهنشاهی قدرتمندی به وسیله ی کوروش در ایران تاسیس شده بود. نبونید هیچگاه در پایتخت نبود و فرزندش بالتازار مملکت را اداره می کرد. علاقه ی نبونید به ایجاد معابد از یک سو و تحمیل مالیات سنگین به مردم از سوی دیگر و نیز بی احترامی به مقدسات سایرین نارضایتی مردم را فراهم آورد. در سند مهمی که در بابل پیدا شده اوضاع زمان نبونید و جست و جو برای یافتن پادشاهی درستکار اینگونه آورده شده است: «نبونید(پادشاه بابل) قربانیهای روزانه را منسوخ کرد و احترام به مردوک شاه خدایان را نقض نمود...سلطان خدایان از ناله های آنان در غضب شد و سرزمین های ایشان را ترک گفت. خدایانی که در آن سرزمین ها به سر می بردند مساکن خود را ترک گفتند، زیرا از انتقال به بابل خشمگین بودند. مردوک به تمام قرارگاه هایی که به ویرانه مبدل شده و همه ساکنان سومر و آکاد که مانند جنازه شده بودند، رو کرد و به آنها ترحم نمود...او جویای پادشاه راستکاری آنچنان که دل او گواهی می داد، بود. این پادشاه کوروش شهریار آنشان بود و مردوک به او اجازه داد که طریق بابل در پیش گیرد  و بدون جنگ و پیکار وارد بابل شود.»

این سند که قطعا متعلق به کاهنان بابل است، می رساند که آنها به دلیل داشتن اختلاف با نبونید پنهانی با کوروش کنار آمده و وسیله ی شکست پادشاه بابل را فراهم ساخته اند. به علاوه کوروش در بابل هواخواهان زیاد داشت که او را به حمله به آن کشور تشویق می کردند. در همان اوان یکی از اهالی بابل به نام کوبارو(Koubaro) یا گبریاس(Gobryas)که حکومت ایالت های واقع در بین رودخانه های زاب و دیاله را عهده دار بود به منظور کمک به پادشاه ایران، گروهی داوطلب فراهم آورد و کوروش که چشم به راه چنین فرصتی بود، در سال 539 پیش از میلاد جنگ بر علیه بابل را آغاز کرد.نخست دستور داد مسیر فرات را – که دوره ی کم آبی خود را می گذرانید- از بابل منحرف سازند تا هم سپاهیان شهر از جهت آب در مضیقه قرار گیرند و هم راهی برای نفوذ به شهر ایجاد شود.

پیرامون شهر به وسیله ی سه دیوار بزرگ و مستحکم محصور شده بود و این امر دست یافتن به آن را دشوار می ساخت. پس از آن کوروش به سوی بالتازار که در محل اپیس(Opis) اردو زده و ارتباطش با پایتخت قطع شده بود شتافت و بی آنکه چندان تلاشی به کار برده باشد، بر وی چیره شد. همزمان با این عملیات، گروه دیگری از سپاهیان کوروش نبونید را از اقامتگاهش «سیپ پا» بیرون رانده او را به فرار واداشتند. گبریاس نیز به بابل وارد شد. ولی به همانگونه که کوروش دستور داده بود از کشتار و غارت مردم و ویرانی معابد خودداری و جلوگیری کرد. هنگامی که کوروش به پایتخت پا نهاد، مردم شهر مقدم وی را به مثابه آزاد کننده ی خویش گرامی شمرده با آغوش باز به استقبالش شتافتند. نبونید که خود را به بابل رسانیده بود، بدون مقاومت تسلیم شد. کوروش نبونید را به کارامانی(کرمان) فرستاد و وی تا پایان عمر در آنجا به سر برد.

کوروش دست های «بل مردوک» خدای بابلیان را در دست گرفت و با این کار به آنها نشان داد که هر کس و هر گروه در مورد معتقدات و باورهای خویش آزاد است و وی به هیچ صورت بر سر آن نیست که مذهب و خدایان ملت خویش و نیز آیین طبقه ی مغان ماد را بر بابلیان و ملل دیگر تحمیل کند. وی با اجرای این کار – که در واقع جزء تشریفات مذهبی مردم بابل بود- از سال 538 پیش از میلاد رسما به عنوان پادشاه بابل شناخته شد.

شاه ایران همه ی تندیس ها و مظاهر خدایان شهرهای مختلف را – که نبونید با زور به بابل آورده بود- به صاحبان آنها بازگرداند. همچنین ظرف های زر و سیم موجود در خزانه ی بابل راکه از معبد اورشلیم به آنجا فرستاده شده بود به یهودیان مسترد داشت و به آنان اجازه داد به اورشلیم بازگردند و معبد خویش را تعمیر کنند. فرمان کوروش در این زمینه صفحه ی زرین و پرافتخاری بود که بر تاریخ تمدن بشر افزوده می شد.

این رویداد یکی از باشکوه ترین لحظات تاریخ اسراییل به شمار می آمد. کار دیگر کوروش بزرگ این بود: « به مردمی که یهودیان تبعیدی در میان ایشان به سر می بردند، فرمان داد که برای مسافرت درازی که این قوم برای بازگشت به وطن خویش در پیش دارند، به یاری آنان برخیزند و آنچه را به آن محتاجند به ایشان بدهند.»

برای مطاله ی بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب کوروش کبیر (ذوالقرنین) نوشته ی مولانا ابوالکلام آزاد مراجعه کنید. متن الکترونیکی این کتاب را می توانید در قسمت کتاب الکترونیک همین سایت بیابید.

منبع : شاه کشی (محمدتقی سرمدی- ناصر پویان)


[1] بخت نصر(نبوکد نصر)دوم از 604 تا 562 پیش از میلاد پادشاهی کرد. وی با بخت نصر اول فرق دارد؛ او از 1146 تا 1123 بر بابل فرمان راند.

 

 

Copyright ©  www.Mehriran.ir